وبلاگ امید

عمومی

وبلاگ امید

عمومی

دوستت دارم به 24 زبان زنده دنیا

1- افغانی ………..صدقه تو شونوم!………….!Sadghe to shonom

2- انگلیسی ……………..آی لاو یو!……………………!
I love you

3- ایتالیایی …………………تی آمو!……………………..!
Ti amo

4- اسپانیایی …………….ته کویرو !………………………!
Te quiro

5- آلمانی ………….ایش لیبه دیش!………………!
Isch liebe dich

6- آلبانی ……………………..ته دوه!……………………....!
Te dua

7- ترکی …………….سنی سویوروم!……………..!
Seni seviyurom

8- پرتغالی ………………….او ته آمو!………………….!
Eu te amo

9- چینی ………………….وو آی نی!………………………!
Wo ai ni

10- چکی …………………میلوجی ته!…………………….!
Miluji te

11- روسی ………………یا تبیا لیوبلیو!………………!
Ya tebya liub liu

12- ژاپنی ……………………آیشیتریو !………………………!
Aishiteru

13- سویدی …………یاگ السکار دای!……………….!
Yag Elskar dai

14- صربستانی ……………….ولیم ته!……………………!
Volim te

15- عربی …………………..انا بحیبک!……………….!
Ana Behibbek

16- فارسی …………….دوست دارم!…………………..!
Dooset daram

17- فرانسوی ……………….ژ ت آیمه!…………………….….!
Je t aime

18- فیلیپینی ……………..ماهال کیتا!……………………..!
Mahal kita

19- کره ای ……………..سارانگ هیو!…………………….!
Sarang heyo

20- لهستانی ………………کوهام چو!……………………!
Koham chew

21- مجارستانی ……………..سرتلک!…. ……………………..!
Szeretlek

22- ویتنامی ……………….آن یه و ام!……………………..!
An ye u em

23- یونانی …………………….سغه پو!………………………!
Sagha paw

24- یوگسلاوی …………….یا ته وولیم!…………………….!
Ya te vol

داستـانِ یـک دکـتـر ...


این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.

اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی
"معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.



هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.

همکلاسی هایش
"ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.



تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.

اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچکی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.



دکتر در این باره نیز
"معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.



اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار
"معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.



خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (
WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.



دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می دارد و "بچه ها و همسر معمولی" او در کنارش هستند ...


می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، اولین رتبه را کسب کردن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست جز
راه "اعتدال" و "معمولی"

این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.
اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می مانیم، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما همکلام شود.

کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

کاش ما هم "معمولی" باشیم !
درست مانندِ آن لحظه که خالق هستی، بدون هیچ تبعیضی؛ من و تو را از یک عنصرِ یکدست و "معمولی" خلق کرد ...

چرا غر زدن...؟


بجای این همه غرغر کردن، اینهارو امتحان کنید !!
تاکنون با یک غرغرو کار کرده‌اید؟
آیا شخص غرغرویی را که همیشه با جریانی بی‌پایان از گفت‌وگوهای انتقادی همراه است، می‌شناسید؟
آیا متوجه شده‌اید این افراد زندگی را از وجود شما می‌مکند و لذت کار کردن و خوشی همراهی را از شما می‌گیرند؟
همه ما حالت‌های منفی داریم، نکته این است که چطور آنها را تغییر دهیم. همه ما در جاده موفقیت با حالت‌های منفی، انگل‌های انرژی و موانع متعدد روبه‌رو می‌شویم؛ به همین دلیل یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‌توانیم در زندگیمان انجام دهیم این است که با استفاده از روش‌هایی که انرژی منفی را به راه‌حل‌های مثبت تبدیل می‌کنند، مثبت بمانیم.
هدف، حذف همه غر زدن‌ها نیست بلکه حذف شکایت‌های بی‌مورد است و هدف بزرگ‌تر این است که شکایت‌های قانع‌کننده را به راه‌حل‌های مثبت تبدیل کنیم؛با این همه هر شکایت، فرصتی است برای تغییر نکته‌ای منفی به مثبت.
آدم‌های نادان را می‌توان با نوعی سرطان پوست موضعی مقایسه کرد؛ آنها پنهان نیستند، درست جلوی تو می‌ایستند و می‌گویند: «من اینجا هستم» در نتیجه شما می‌توانید به آسانی و به سرعت آنها را محو کنید. نوع خطرناک‌تری از سرطان وجود دارد که پیچیده و درونی است و پنهانی رشد می‌کند، گاهی آرام، گاهی سریع؛ ولی در هر صورت قابل درمان نیست؛ سرانجام تا جایی که بتواند پخش می‌شود و بدن را نابود می‌کند. برای یک شرکت غر زدن و منفی‌بافی کردن همانند این نوع سرطان عمل می‌کند.
سه ابزار برای اینکه غر نزنید :

1- "
ولی"، فن مثبت
این راهکار ساده کمک می‌کند "شکایت‌ها "را به "افکار"، "راه‌حل‌ها "و "عملکردهای مثبت" تغییر دهی و این طور عمل می‌کند: هنگامی که تشخیص می‌دهی در حال غر زدن هستی به سادگی کلمه "ولی "را بگو و سپس فکر یا عملکردی مثبت به آن اضافه کن. مثال:

"
میل ندارم برای رسیدن به محل کارم یک ساعت رانندگی کنم ولی سپاسگزارم که می‌توانم رانندگی کنم و شغلی دارم. "

"
از این‌که چاق شده‌ام بیزارم ولی احساس خوبی دارم چون قصد دارم ورزش کنم و درست غذا بخورم."

2-
باید به جای مجبور بودن بر توانایی داشتن تمرکز کنید
اغلب اوقات شکایت می‌کنیم و بر آن‌چه مجبور به انجامش هستیم؛ تمرکز می‌کنیم. ما چیزهایی شبیه این می‌گوییم: «مجبورم رانندگی کنم»، «من مجبورم این یا آن کار را انجام دهم». به جای این کار، دیدتان را تغییر داده، تشخیص دهید که مجبور به انجام کار نیستید. شما توانایی انجام کار‌ها را دارید، شما توانایی زیستن را دارید.
در حالی که بسیاری از مردم بیکارند شما توانایی رفتن به سر کار را دارید. شما توانایی رانندگی در ترافیک را دارید در حالی که بسیاری حتی ماشین ندارند یا آن‌قدر بیمارند که نمی‌توانند رانندگی کنند. بر آن‌چه که توانایی انجامش را دارید تمرکز کنید. به جای استرس بر نعمت‌هایی که دارید تمرکز کنید. بر شکرگزاری تمرکز کنید.

3-
شکایت‌ها را به راه‌حل‌ها تغییر دهید
هدف حذف شکایت‌ها نیست بلکه حذف شکایت‌های بدون ‌فکری است که در خدمت هدف بزرگ‌تری نباشند و اجازه دادن به خودنمایی شکایت‌هایی که منطقی و ارزشمندند. اولی منفی و دومی مثبت است، تفاوت در نیت است. با شکایت‌های بی‌مورد شما ندانسته، بر مشکلات تمرکز می‌کنید. با شکایت‌های منطقی، مشکل را شناسایی و آن شکایت، شما را به یک راه‌حل می‌رساند و آن وقت است که هر شکایتی به فرصتی برای تغییر مثبت تبدیل خواهد شد.
ما به دو دلیل مهم غر می‌زنیم:

1-
ما غر می‌زنیم چون احساس بی‌قدرتی می‌کنیم.
2-
ما غر می‌زنیم چون عادتمان شده است.
شرایط اقتصادی، بنیاد بسیاری از خانواده‌ها را لرزانده و ما احساس بی‌قدرتی می‌کنیم و این امر ما را به عادت غر زدن هدایت می‌کند. بنابراین می‌خواهم شما را تشویق کنم روزه غر زدن بگیرید. نه به خاطر این‌که اطرافیانتان شاد‌تر می‌شوند، که قطعا همین طور خواهد شد، بلکه چون به شما کمک می‌کند شادی، آرامش، موفقیت و روابط مثبت را تجربه کنید.

5
کاری که به جای شکایت و غر زدن می توانید انجام دهید :
این هم پنج موردی که شما به جای غر زدن می‌توانید انجام دهید. این نکات کمک خواهد کرد که بدانید ناتوان نیستید. شما قدرت انتخاب باور‌ها و عملکرد‌هایتان را دارید و در تمرکزتان بر مثبت به جای منفی، ایمان، قدرت و اعتماد را برای غلبه بر چالش‌های زندگی و شناسایی راه‌حل‌هایی برای شکایت‌هایتان پیدا خواهید کرد.

تمرین سپاسگزاری
تحقیقات نشان می‌دهد هنگامی که در روز، سه موهبتی را که خدا به ما عطا کرده برشمریم میزان شادیمان بیشتر ‌شده و سبب بالا رفتن شور و اشتیاق و روحیه‌مان می‌شود. همچنین از نظر فیزیولوژی، همزمانی سپاسگزار بودن و استرس داشتن، غیرممکن است. ذهنمان نمی‌تواند همزمان دو فکر متضاد داشته باشد. اگر بر سپاسگزاری تمرکز کنید نمی‌توانید منفی باشید؛ همچنین می‌توانید با قدردانی از همکارانتان به آنها نیرو دهید و متعهدترشان کنید.

دیگران را تحسین کنید
به جای غر زدن درباره اشتباه‌های دیگران، بر آنچه درست انجام داده‌اند تمرکز کنید. آنها را تحسین کنید تا بیشتر موفقیتشان را مشاهده کنید. البته به خطا‌هایشان اشاره کنید تا بتوانند یاد بگیرند و رشد کنند ولی مطمئن شوید به ازای هر یک بار انتقاد، سه بار تحسینشان کرده‌اید.

بر موفقیت تمرکز کنید
با خواندن یک مطلب مثبت شروع کنید. هر شب قبل از رفتن به رختخواب یک نکته عالی درباره روزتان بنویسید. یک مکالمه عالی، پیشرفت یا موفقیتی که به آن می‌بالید. بر موفقیت تمرکز کنید و با اشتیاق، منتظر فردا و خلق موفقیت‌های بیشتری باشید.

ر‌ها کنید
بر اموری که قدرت تغییرشان را دارید تمرکز کنید و چیزهایی را که ماورای کنترلتان است،‌‌ رها کنید. از این‌که با‌‌ رها کردن کنترل، همه چیز به طریقی حل می‌شود، شگفت‌زده خواهید شد.

دعا و مدیتیشن کنید
تحقیقات علمی نشان می‌دهد که این تمرین روزانه، میزان استرس را کاهش می‌دهد، انرژی مثبت را تقویت می‌کند و سلامتی، سرزندگی و طول عمر را بالا می‌برد. هنگامی که با میل به غر زدن روبه‌رو شدید یا احساس می‌کنید استرستان زیاد شده، مکث کنید، در قدرت بی‌پایان غوطه‌ور شوید و نیرویی دوباره بگیرید.